دیروز کنار دخترخاله چهارسالم نشسته بودم اونم داشت تخمه میشکوند،دستمو دراز کردم از تو بشقابشتخمه بردارم ...دخترخالم زودتر از من بشقاب تخمه رو برداشت و گذاشت اونورش .ی دونه از تو بشقاب تخمه برداشت گرفت سمتم و گفت:بیا اینو بخور ،بقیشوم همین مزه رومیده...
خالم جلومو نگرفته بود سرمو کوبیده بودم ب دیوار...ب حال خودم افسوس میخورم من همسن اینا بودم با تخمه آب نمیخوردم تا نکنه تو بدنم جوونه بزنه.
برچسب:
نویسنده: یونا حسینپور