عاقا دیروز رفتیم خونه داییم اینا،دختر داییم ک هفت سالشه با ورجه وورجه اومده جلو روم وایساده...
ی ورقه نقاشی شده گرفته جلو روم ...
بوسم کرده و با شوق و ذوق ورقه رو داده دستم و میگه:امیر نیگاکن این منم ،این تویی،اینم بچه های من و توان...
از دیروز هرچقد اصرار میکنم منو ببرن تیمارستان بستری کنن،زیر بار نمیرن ...
برچسب:
نویسنده: یونا حسینپور